تبليغاتX
ور

ور

معماری و...........................................

خاطرات یک بازدیدکننده خارجی از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

 

 

من برای اولین بار بود که به ایران، همچنین برای اولین بار بود که به نمایشگاه کتاب تهران می­آمدم. خیلی ذوق زده شده­ بودم. چیز­هایی که دیدیم خیلی برایم جالب و تازه بود. من هیچ کجای دنیا از این چیز­های جالب ندیده بودم.

ایرانی­ها برای کتاب و کتاب­خوانی خیلی ارزش قائلند، طوریکه در مدت برگزاری نمایشگاه از کودک دو ساله تا پیرمرد نود ساله به نمایشگاه می­آیند و نمایشگاه خیلی خیلی شلوغ است.

ایرانی­ها، به­ خصوص مسئولان برگزاری نمایشگاه به آثار باستانی و ویرانه­ ها خیلی علاقه­مند هستند. بطوریکه محل نمایشگاه در مکانیست که بیشتر جاهای آن خرابه و ویرانه است. این کار باعث شده یک حالت نوستالژیک به آدم دست بدهد.

یک نکته­ ی خیلی جالب که در مورد ایرانی­ها مشاهده کردم این بود که از نظر کتاب­خوانی خیلی هم ­سلیقه و هم­ نظرند. چون من می­دیدم در بعضی از غرفه ­ها هیچ­کس برای بازدید حضور نداشت ولی بعضی از غرفه­ ها مملو از جمعیت بود. فقط نفهمیدم چرا غرفه­ هایی که مسئولش خانم بود این حالت ازدحام را داشت.

ایرانی­ها خیلی آدم­های اقتصادی هستند که به وقت نیز خیلی اهمیت می­دهند. این موضوع را در نمایشگاه کتاب به خوبی می­توان مشاهده­کرد. چون خیلی از آن­ها موقع بازدید وقت را تلف نمی­کردند و دریک نگاه کتاب را مطالعه می­کردند و در نتیجه آن را نمی­خریدند.

ایرانی­ها خیلی با محبتند و همدیگر را خیلی دوست دارند، بطوریکه بعضی از آن­ها اصلاً کتاب نمی­خوانند ولی چون دلشان برای هم تنگ می­شود، برای دیدن یکدیگر به نمایشگاه می­روند. من این موضوع را از آنجا فهمیدم که بیشتر بازدید­کنندگان به جای اینکه به کتاب­ها نگاه کنند به مردم نگاه می­کردند. مترجم من می­گفت اکثر آن­ها به آدم­های باشخصیت بیشتر نگاه می­کنند.

ایرانی­ها خیلی خونگرم و اجتماعی هستند. آن­ها با اینکه همدیگر را نمی­شناسند اما خوش و بش و احوالپرسی می­کنند. مثلاً من خودم دیدم که چندتا از جوانان ایرانی هنگام بازدید از نمایشگاه به بعضی از بازدید کنندگان می­گفتند:" چطوری خوشگله". من خیلی خوشم آمد. در کشور ما اصلاً از این محبت­ها خبری نیست. حیف...

یک نکته­ ی جالب که در نمایشگاه کتاب دیدم این بود که ایرانی­ها بیشتر از اینکه کتاب بخرند، آب معدنی، بستنی و... می­خریدند. طوریکه صف بستنی و آب معدنی خیلی شلوغ­تر از صف­های کتاب بود. این نشان ­دهنده ­ی این است که ایرانی­ها توجه ویژه­ای به تغذیه و سلامتی دارند.
نحوه ­ی چیدمان کتاب­ها در نمایشگاه خیلی جالب و ابتکاری بود. مسئولان برگزاری نمایشگاه طوری برنامه ریزی کرده اند که برای پیدا کردن یک کتاب با موضوع خاص، بازدید کننده مجبور است اکثر غرفه­­ ها را بازدید کند تا پس از ساعت­ها بالاخره کتاب مورد نظر خود را پیدا کند. خوبی این روشِ به قول ایرانی­ها ، این است که بازدید کننده با کتاب­های بیشتری آشنا می­شود

با این همه توصیفات نمی­دانم چرا در پایان نمایشگاه همه در حال ادای احترام به پدر، مادر، خواهر و به خصوص عمه­ ی مسئولان هستند. مثلاً من خودم دیدم که یکی از بازدید کننده­ها گفت:" این کتاب­ها به درد عمه ­اشان می­خورد." فکر کنم منظورش تشکر از عمه­ ی مسئول بود. آخیِ... چقدر با محبت.

در پایان بازدید از نمایشگاه کتاب تهران، خیلی خوشحال و هیجان­زده بودم ولی این سؤال همیشه در ذهنم بود که با این همه استقبال از نمایشگاه کتاب و ازدحام بیش از حد، چرا آمار­ها نشان می­دهد که نرخ مطالعه در ایران اینقدر کم است؟ راهنمای ما می­گفت:" این آمار­ها، مثل خیلی آمار­های دیگر غلط است و اصلاً کتاب­خوانی در ایران خیلی هم خوب است. اصلاً همه ­چیز خوب است و کسانی که این آمار­ها را می­دهند، دشمن ما هستند، فهمیدی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 13:1  توسط سهند  | 

عليه سانتيمانتاليسم شعر بورژوا -متن سخنرانی امید شمس در نشست بررسی کتاب «ارجا» مجموعه شعر حسین مزاجی

 

نقد و بررسی کتاب ارجا آخرین مجموعه شعر حسین مزاجی که پاییز هشتادو نه توسط نشر چشمه منتشر شد شنبه ، 31 اردیبهشت در اصفهان برگزار شد.
به گزارش هنرنیوز،این نشست با حضور حسین مزاجی، مهری موفقی همسر مرحوم محمد حقوقی، ناهید دایی جواد همسر مرحوم کیوان قدرخواه، جلیل دوستخواه، محمد رحیم اخوت، احمد اخوت، فریدون مختاریان و با سخنرانی امیر حسین افراسیابی و محمود نیکبخت در هتل آسمان اصفهان برگزار شد.
در این جلسه نقد هایی از علی مسعودنیا، عماد مرتضوی، امید شمس، محمد باقر حاجیانی، احمد رضا غفاری، ،ارژنگ آقا جری و افسانه شفیعی خوانده شد.
همچنین سارا گرجی، سارا سیامکی، نفیسه قانیان، شهرزاد شریف زاده و آرزو مختاریان به شعر خوانی پرداختند.
ارجا که چهارمین مجموعه شعر حسین مزاجی است از زبان حیوانات واقعی و اسطوره ای سروده شده است. در این مجموعه شاعر با تکیه بر نوعی شعر پروژه ای که فضای غالب آن حیوانات هستند، به ارائه شعر پرداخته آنچنانکه این مجموعه را می توان تحت عنوان شعر‌های حیوانی نام گذاری کرد. میمون، رزافه، اسب، کرگدن و غیره وارد فضای شعری می شوند اما پس از ورود به ساحت شعر هر کدام ویژگی‌های خاص خودشان را به نمایش می‌گذارند.
ازحسین مزاجی پیش از این مجموعه شعر اندیشه‌های بنفش راز فنا و شعبده باز منتشر شده است. شعبده باز مجموعه شعری است که در سال 83 جایزه ادبی کارنامه را از آن خود کرده است.
لازم به ذکر است این نشست به همت "حرف‌های همسایه" - اتاق شعر موسسه‌ی فرهنگی رویش اصفهان- برگزار شد. (به نقل از سایت پایگاه خبری هنر )

متن سخنرانی امید شمس :

عليه سانتيمانتاليسم شعر بورژوا

1-شعر بورژوا شعري است كه تماميت اش در خدمت حفظ ميان مايگي است. به بيان ديگر تمام عناصر تشكيل دهنده ي اين شعر در سطح شكل ميگيرد. اما آيا اصلن چنين توصيفي را مي توان براي تعريف نوعي شعر به كار برد؟ آيا اصلن مي توان آن را شعر خواند؟ پاسخ مي تواند چنين باشد: بله! چرا كه امروز شعر ناميدن يك نوشته لزومن منوط به هيچ توافق بوطيقايي يا ژانرشناختي نيست. تنها ملاك شعر ناميدن يك نوشته اطلاعات رده بندي شده اي است كه در صفحه ي اول آن درج شده است. اما و البته هنوز شاخصه هايي براي تفكيك شعر خوب از بد و مهمتر از آن شاخصه هايي براي تحليل موقعيت يك شعر در تاريخ ادبيات باقي است. از سوي ديگر آثار منتشر شده اي تحت عنوان شعر كه تا حدود زيادي به توصيفي كه از شعر بورژوا ارائه داديم منطبق است
سابقه اي طولاني دارد كه لااقل از آغاز تجدد در فرهنگ ايراني تا كنون قابل ردگيري است.

شعر بورژوا موجوديت خود را ازسطح ميگيرد. آنچه در سطح رخ مي دهد دقيق نيست. آنچه دقيق نيست دقت لازم ندارد. و آنچه دقت لازم نداشته باشد لااقل در حوزه ي هنر محبوب مخاطب عام است مخاطبي كه نام ديگرش مخاطب سطحي است. از همين جا رشته ي روابطي كه سرشت نماي  بورژوا بودن چنين شعري است، آشكار مي شود. حقيقتي كه بر توليد و عرضه و مصرف اين نوع شعر حاكم است قانون بازار است. شعري كه در موقعيتي متوسط و متناسب با متوسط ارزشهاي بازار نوشته مي شود، توسط بازاري كه حافظ اين ارزش هاي متوسط است عرضه مي شود و توسط بخش عظيمي از طبقه ي متوسط مصرف مي شود. حقيقتي جز حقيقت بازار در كار نيست چرا كه بازار واسطه اي نيست كه كالاي توليد كننده را به مصرف كننده مي رساند، بلكه حقيقتي مطلق است كه هر دوسوي ديگر اين رابطه ي سه گانه را خود مي آفريند. اين بازار است كه امكان توليد با اين سطح كيفي را به
نويسنده اش مي دهد. و اين بازار است كه سليقه و ذائقه و حتي ميل به مصرف كالايي مشخص را در مصرف كننده توليد ميكند. 

اما اين موقعيت متوسط كه شعر بورژوا ازآن آفريده مي شود دقيقن چيست.  اين موقعيتي است كه درآن هيچ رخداد غير منتظره اي امكان رخ دادن ندارد. با اين وصف اين موقعيت از ويژگيهاي ديگري نيز محروم مي شود: شگفتي، كشف، خطر، عصيان، تنوع، غريبگي، اعجاز و درنتيجه آفرينش. اين ويژگيها از قضا ويژگي هاي ذاتي شعر هستند .

2- وانموده چيست؟ ادعا كننده ي دروغين، كه كسي را ياراي آن نيست كه دروغين بودنش را آشكار كند چرا كه ايده ي راستين بودن ديگر در دسترس نيست. وانموده تجسم زوال ايده است. ايده مرز ميان امر حقيقي(صاحب ايده) و امر مجازي (فاقد ايده) است. وانموده صرفن مجازي نيست كه به جاي حقيقت مي نشيند. وانموده آن لحظه اي شكل ميگيرد كه حتي تصور حقيقت ناممكن مي شود. وانموده كپي كردن ايده نيست. بلكه محو ايده است چنان كه ديگر ايده اي كه با محك زدن آن مي توان امر حقيقي را از امر مجازي بازشناخت به فراموشي سپرده ميشود.

 شعر بورژوا در نسبت با باقي بدنه ي تاريخي شعر - چه سنتي و چه مدرن، چه به لحاظ سياسي سازش پذير، چه بي اعتنا و چه مخالف-  چيزي جز وانموده ي شعر نيست. همانطور كه پيش تر متذكر شديم هيچ كدام از ويژگيهاي ذاتي شعر را نمي توان در شعر بورژوا بازشناسي كرد. پس با چه سازوكاري خود را به عنوان شعر مطرح مي كند. با سازوكار شبيه سازي. با قلب تمام جزئيات ظاهري. با فروكاستن و محو ايده، با تاكيد بر سطح به عنوان تنها حقيقت موجود. و البته با سازوكارهاي حمايتي بازار.

شعر بورژوا بر يك توافق عمومي استوار است، پس بنياد هستي آن را عادت مي سازد. براي كسب تاييد عمومي نوشته مي شود، پس تمام عناصرش بايد با تاكيد و تاييد حوزه ي شناخت عمومي ساخته شود. اما در كنار اين توافق عمومي ويژگي ديگري وجود دارد كه شعر بورژوا را شكل ميدهد: مُد .

شعر بورژوا همچون هر وانموده ي ديگري موجوديت و ماهيت خود را جعل مي كند. هر آنچه به صورت امري دروني شده، آفريده شده و خلاقانه در عمق لايه هاي زيرين شعر نسج مي يابد، در شعر بورژوا در سطح و به نازل ترين شكل ممكل به نمايش گذاشته مي شود. شعر بورژوا همانقدر كه به لحاظ دروني و ارگانيك (يعني آنچه در خود ايجاد ميكند)، به شعر و به خصوص به شعر معاصرش بي شباهت است. همانقدر نيز تلاش ميكند تا به لحاظ ظاهري ( يعني آنچه ادعا ميكند) به چنين شعري نزديك شود. نتيجه چيزي است به لحاظ كيفي شبيه به توليدات چيني كه بيشترين بازار را در ميان طبقه ي متوسط دارد. يعني شعري كه نياز بازار را با
نازل ترين كيفيت ممكن و سهل ترين راه وصول (خواندن و فهميدن شعر) برآورده كند، حال يا به مدد وفور عرضه يا به مدد ناپديد كردن كالاي با كيفيت از چرخه بازار به گونه اي كه انتخاب ديگري براي مصرف كننده ي عام باقي نماند. اين همان سازوكار كنترلي بازار است براي كنترل توليد و مصرف كالاي فرهنگي: آنچه خوب است عرضه مي شود پس آنچه عرضه مي شود خوب است.

«ارجا» اثر حسين مزاجي نمونه اي بسيار مناسب (و نيز افراطي)  براي روشن كردن ادعاي اين نوشته درباب خصوصيات شعر بورژوا و سازوكارهاي حمايتي آن است. اين مجموعه ي شعر (97) صفحه اي را نشر چشمه به عنوان هشتمين كتاب از سري كتاب هاي « جهان تازه ي شعر» منتشر كرده است. اين اولين ادعايي است كه كتاب در صفحه ي پشت جلد خود مطرح ميكند: شعرهايي كه در اين كتاب مي خوانيد متعلق به جهان تازه ي شعر است.

اما ببينيم چگونه شعرهايي دراين كتاب آمده كه مدعي تعلق به جهان تازه ي شعر است؟

"شبان مهربان

كي ما را به كشتار گاه مي بري؟

فكر تلخ مكن

دنبه ات آب مي شود

  رمه

در مرغزار مي چريد

و شبان

تكيه داده بر درخت

در ني غمگينش

مي نواخت. "

این  نمونه اي از شعري است كه متعلق به "جهان تازه ي شعر" است. هيچ شوخي دركار نيست. اين عنواني است كه نشر چشمه يكي از معتبر ترين ناشران ادبي ايران بر اين سطور نهاده است. اما تازگي اين سطور در كجاست؟ در وقاحتي است كه در پس ادعاي آن نهفته است. در ميزان سطحي نگري اي است كه در پس ديدگاه اين سطور نسبت به شعر نهفته است. در شدت اعتماد به نفسي است كه در اين سطور و ناشر اين سطور وجود دارد. در تصوري است كه اين سطور و ناشر اين سطور از خواننده ي شعر فارسي دارند. و نهايتاً در شدت قشري بودن فرايند توليد ِ اين سطور است.

بگذاريد كمي دقيق تر سخن بگوييم. چه چيزي قرار است اين سطور را در برابر چشمان ما بدل به شعر كند؟ از اين هم بگذريم. چه چيزي در اين سطور امكان توليد لذت در خواننده را ايجاد ميكند؟ اينكه « رمه در مرغزار مي چريد»؟ يا اينكه « شبان تكيه داده بر درخت/ در ني غمگينش/ مي نواخت» ؟ يا اين دو سطر كه گويا از زبان يك چوپان نقل ميشوند اما بيشتر به زبان ديواني عهد ساماني شباهت دارند: « فكر تلخ مكن/ دنبه ات آب مي شود»؟ پس هسته ي معنايي و درنتيجه مركز توليد لذت در اين سطور (چرا كه هيچ بضاعت ديگري براي توليد هيچ نوع لذت ديگري ندارد.) فقط مي تواند دو سطر اول باشد: « شبان مهربان /كي ما را به كشتار گاه
مي بري؟»

اما چه نوع لذتي مي تواند از اين دوسطر در ارتباط با  باقي سطور استخراج شود؟ سانتيمانتاليسم، آن هم از نازل ترين و
كليشه اي ترين نوع آن. تنها لذتي كه در پس اين سطور ميتواند براي خواننده وجود داشته باشد تحريك سطحي ترين احساسات اوست:
 " آخي! بيچاره گوسفندان كه به كشتارگاه مي روند و شبان بي رحم فقط در ني غمگينش مي نوازد»

همه چيز هماني است كه در جهان بيرون شعر هست. رمه همان و شبان همان و كشتار گاه و روابط بين اينها همان است. چه چيز خبر از جهاني تازه مي دهد؟ چه چيز اين سطور و چه مفهومي در آن تازه است؟ اصلن جهان اين شعر كجاست كه بخواهد تازه باشد؟ چه فرقي وجود دارد ميان جهان اين شعر و جهان نوجواناني كه درگير بحران دوره ي بلوغ هستند؟

نه ريتم، نه فرم، نه هارموني، نه تخيل، نه هيچ چيز ديگري كه نشان از وجود شعري دربرابر ماباشد به چشم نمي خورد. اين است حقيقت شعري كه متعلق به "جهان تازه ي شعر" از نگاه نشر چشمه است. بهترين توصيف درباره ي چگونگي نوشتن چنين شعري را نيما اينگونه بيان كرده است: «مُرده برآمده است.»

و چنين توضيح داده كه « عادت ملت ما نيست كه به بيرون توجه داشته باشد. بلكه نظر او هميشه به حالت دروني خود بوده است. در ادبيات و به همپاي آن در موسيقي، كه بيان مي كنند، نه وصف... و چون كه از خارج روگردان است، درعين بهره گرفتن از وصف از خارج، باز به درون خود مي پردازد.» البته كه نسبت دادن اين توضيح نيما به چنين سطوري انصافن كم لطفي است.

اما چه سازوكارهايي اين سطور را به عنوان "جهان تازه ي شعر" نهادينه مي كنند؟ همان سازو كارهايي كه يك نظام سركوبگر را به عنوان حامي ملت هاي مظلوم نهادينه مي كند: پوپوليسم. اشاعه ي اين پوپوليسم اول به عهده ي ناشري است كه خود را با سركوب تمام توليداتي كه با سياست توليدش همخوان نيست در ساحت نمادين نهادينه كرده است. دوم به عهده ي عمله هاي فرهنگي است كه با وارونه كردن مطلق حقيقت (به يمن عدم وجود مرجعي براي محك زدن اين حقيقت برساخته) اين وانموده را مستقر كنند. اين
عمله هاي فرهنگي شباهتي عجيب به زنان يا مرداني دارند كه در موزيك ويدئوهاي روز درقبال دستمزد خود را برهنه، عاشقانه و
برده وار به پاي خواننده ي كريه المنظري مي اندازند تا او را در برابر چشم بينندگان همچون يك بمب جنسي، همچون يك ستاره، همچون ابژه اي دلخواه همه جلوه دهند.   

در مصاحبه ي لادن نيكنام با حسين مزاجي به بهترين و مفرح ترين وجهي مي توان اين سازو كار را ردگيري كرد. اولين نكته اي كه در مصاحبه به چشم مي خورد "مصاحبه نبودن آنست" در هر"به اصطلاح" پرسشي كه نيكنام مطرح مي كند ستايشي يا
ارزشگذاري اي ايجابي به مبتذل ترين و بي ظرافت ترين شكل ممكن وجود دارد كه ويژگي منحصر به فرد يا به طور مثبتي ويژه  را به اين مجموعه نسبت مي دهد. به اين دو نمونه توجه كنيد:

"  فضای دفتر شعر شما با دفترهای شعری که در این سالها چاپ شده است ، متفاوت است. رنگ و بوی دیگری دارد . از چند منظر هم این تفاوت ها قابل ملاحظه است . هم از نظر اجرا و فرم و هم از منظر جنس نشانه ها و نماد و نگاه استعاری .چطور شد که از فضای معمول شعرهای این سالها دور شدید؟ خودتان فکر می کنید ورود حیوانات و برقراری مناسبات میان آنها و جهان ما از چه طریق میسر شده است؟" ( روزنامه روزگار سال پنجم- شماره 1475 – دوشنبه 15
فروردین 1390)

" به دردها و رنج های انسان معاصر به شکل غیر دراماتیک نزدیک شده اید . در شعرها نگاه سانتی مانتال، حسی و عاطفی دیده نمی شود. زبانش هم به این سمت سوق نمی کند . چطور به این نگاه و زبان رسیدید ؟ آیا عمد داشتید که از این نگاه دور شوید ؟"

در بخشي از پاسخ به پرسش اول چنين آمده است:

" ... تفاوت ، یک شبه یا با این دفتر  ارجا   شروع نشد ه است . سال ها در این فضا ها کار شده و حالا ارجا منتشر شده است .من از فضای معمول شعرهای این سالها دور نشده ام ، دور بوده ام . تنها جایی که برای تفرد ،بیان کابوس ها و رویا ها مان ، ساختن ، ویران کردن ، دوباره ساختن ، تصادف و آزادی واقعی در اختیار داریم همین عرصه شعر در معنای  وسیع آن است. اگر این فضا نیز توسط همسان سازی ها ، بی توجهی به شکل ها ، رنگها ، خاطرات و رویا ها ، از آدمی گرفته شود( که با تأسف باید بگویم برای همرنگ شدن بسیار ی از ما ویژگی هامان را در پیشگاه قدرت مهیب یکسان سازی و حذف تشخص ، سر می بریم و با خیال راحت و خیلی ساده تر از آن که بشود فکرش را کرد شعرمی گوییم،)نمی دانم به چه ورطه ای سقوط می کنیم . "

سپس چنين ادامه مي دهد:

" حیوانات همسایه های ما هستند . مثل ما زنده اند ، گاه مثل ما از زندگی لذت می برند ، گاه مثل ما در رنج اند . بسیار ی از آنها جفت شان که می میرد بی آنکه غزلی سوزناک بسرایند ، در گوشه ای  دق  می کنند و می میرند . در مرگ هم با ما مشترکند .هر چند  اندیشمندان بزرگی می گویند آن ها به مرگ اشراف ندارند و این دانایی را جزء امتیازهای  یگانه ما می دانند اما این دروغ بزرگی است و شاید این اندیشه های بزرگ  از مغز یک شکارچی تراویده باشد ..."

همه ي اين توصيفات و ادعاها درباره ي مجموعه اي است كه شعر بالا بخشي از آن است. و از اين دست سطور در اين كتاب فروان است:

گاو پير

كسي از تو راضي نيست

نه قصابي كه بايد اخم مشتريانش را تحمل كند

نه پيرزني كه با دندان هاي مصنوعي

گوشت تو را مي جود

لاشه ات

رنگ سرخ و زننده اي دارد

...

علت وجودي و در نتيجه فرايند توليد لذت را شاعر اين مجموعه توضيح داده است: "حیوانات همسایه های ما هستند . مثل ما زنده اند ، گاه مثل ما از زندگی لذت می برند ، گاه مثل ما در رنج اند . بسیار ی از آنها جفت شان که می میرد بی آنکه غزلی سوزناک بسرایند ، در گوشه ای  دق  می کنند و می میرند ."

اگر اين ها بديهيات سطحي نيست، پس چيست؟  اگر اين ها دلسوزي هاي سانتيمانتال نيست، پس چيست؟ اگر اين ها احساساتي گري قشري نيست، پس چه نام ديگري مي تواند داشته باشد؟ و تازه اين ها چطور در شعر پياده شده اند؟ با سطرهايي مثل «  گاو پير / كسي از تو راضي نيست» يا  « شبان مهربان / كي ما را به كشتار گاه مي بري؟» . و اين همان شعري است كه در روزنامه اي با تيراژ وسيع مصاحبه كننده اش اين گونه آن را توصيف مي كند: "به دردها و رنج های انسان معاصر به شکل غیر دراماتیک(؟؟؟) نزدیک شده اید . در شعرها نگاه سانتی مانتال، حسی و عاطفی دیده نمی شود. زبانش هم به این سمت سوق نمی کند" (تاكيد از نگارنده).

و مصاحبه شونده اش مدعي است كه «تنها جایی که برای تفرد ،بیان کابوس ها و رویا ها مان ، ساختن ، ویران کردن ، دوباره ساختن ، تصادف و آزادی واقعی در اختیار داریم همین عرصه ي شعر در معنای  وسیع آن است.»  

هيچ يك از اين ويژگيها در اين مجموعه نيست.اين ويژگي ها تنها در كتاب هاي فلسفي و در گفتمان غالب نظري كه نوعي مُد سخن گفتن را هم طبيعتن با خودش همراه مي آورد، در باره ي شعري كه مطلوب اين مد است ، ذكر شده اند. اما تنها چيزي كه در اين مجموعه و حتي در توضيحات شاعر درباب نگاهش به مجموعه به چشم مي خورد ، مهرباني و دلسوزي و رقت قلب است. آيا اينها نوشته اي را بدل به شعر مي كنند؟ هرگز. اين سياست كاسب كارانه ي نشر چشمه، چاپلوسي، بي سوادي و جاه طلبي لادن نيكنام، بي توجهي، بي مبالاتي يا حتي شايد همكاري يك روزنامه ي پرتيراژ با يك ناشر پرتيراژ است كه اين سطور را به خواننده ي ناشي و پرتعداد (كه به اين ناشر و اين متبوعه اعتماد كامل دارد) به عنوان شعر تحميل ميكند.

" درويشان

هر روز

 در برابر من

آستين بالا مي زنند

و مي ميرند

شتران

هر شب

بر بام من

هيابانگ مي كند

و پاي مي كوبند"

براستي خود اين شعر بهترين توصيف از اوضاع اين نوع شعر است. شعرهايي كه هرگز  با هيچ هيابانگ  و مرگي بيدار نمي شوند و « اگر اندام شان نيك ماليده شود/ بوي مردار مي دهند».   

شعري كه هيچ لحظه ي بيداري ، هيچ لحظه ي اتفاق و حادثه را درآن اميدي نيست. شعري كه نهايت مرزهايش، بدايت سطح است. شعري كه حتي شروع خوبي مثل : «حقيقت را / چون دسته ي علفي / بردند / و در آسمان نهادند» را با بي سليقگي و كم هوشي با چنين پاياني ويران ميكند: « حالا ميان جانوران/ به زرافه ها/ شبيه تريم». شعري كه اعتراضش به وضعيتي تاريخي تا به اين حد رو و بي ظرافت متجلي مي شود: « چرا به آسيا پناه بردي؟/ به آسيابان/ تا هزار سال/ نان و آب ما به خون آغشته/ و سر هر نامور / به سنگ كوبيده شود؟»  يا شعري كه نهايت دريافتش از «سگ سفيد پشمالو» اين است كه «سه ماه بيشتر نداري/ گاه از پشت موهاي پريشان/ چشم هايت را مي توان ديد/ غرق اندوهي كهن/ سگ ملوس/ سگ بازيگوش...».  

شعر بلند ارجا كه در نسبت با ساير شعرهاي اين مجموعه بهترين و پيچيده ترين آنها محسوب مي شود. همچنان شعري است نارس. شعري كه البته مي توانسته شعر خوبي باشد. سه صفحه ي نخست شعر شرح ماجراي برخورد با ارجا و يادآوري نبرد او با فيلان است. تنها نكته اي كه اين سه صفحه را به لحاظ الگوهاي ادبي اندكي متمايز با آغاز يك داستان مي كند نوع تقطيع آنست. و تنها تكنيك ادبي به كار رفته در آن بازي زباني ساده اي است كه با حذف حرف اول  و گاهي دوم كلمات و جايگزيني آن با چ و ف از زبان مور و فيل ارائه ميشود. با اين كار شاعر از زير بار ساختن و پرداختن يك شخصيت شعري كه براي شعر بلند حياتي است شانه خالي ميكند. مقايسه كنيد ارجا را با مثلن آصف شخصيت شعر  "چنار دالبتي" و "پريخواني ها" يا "مهيار دمشقي" شخصيت شعري ساخته ي آدونيس در ترانه هاي مهيار دمشقي.

اما شايد بگوييد در شعر بلند نبايد از يك بخش از شعر لزومن انتظار شاعرانه بودن را داشت. مي گوييم متين است و اين بخش را در ارتباطش با بخش هاي ديگر نگاه ميكنيم. بخش دوم به يك باره ارجا را رها مي كند و گويا در ذهن شاعر سير ميكند سه صفحه بعد شاعر در ذهن خود به گهواره نگاهي استعاري ميكند و تكان خوردن مدام آنرا به گونه اي استعاري نوسان انسان در ميان خير و شر مي بيند. اين دو سوي خير و شر همچون دوسوي وادي انسان و شيطان ظاهر مي شوند و ذهن شروع به يك همانند سازي ساده ميكند:

براي همين است شايد / كه هرگز انسان نمي مانيم/ يا حتي شيطان/ قاتلي كه مي گريد/ تنها يك لحظه گهواره اش به مرز شياطين نزديك شده است/ و پس از آنكه خون همه چيز را در خود غوطه ور ساخت/ به سرزمين خاكستري جن ها وارد شد/ به سرزمين آبي انسان او را از اگهواره پايين آوردند / كند و زنجير كردند/ به سوي در مي برند.

باز هم چيزي تغيير نكرد يك تكه ي كاملن مجزاي توضيحي شروع شد و با يك نتيجه گيري پايان يافت. زبان هنوز همان است و حتي يك سطر كه به جز براي اقتضائات نثري آمده باشد نمي بينيم. نه تخيلي نه تصوير شاعرانه اي و نه هيچ. شعر يك سخنراني تقطيع شده است. كه بخش هايي كاملن مجزا و بي ارتباط دارند كه تنها با خط داستاني موجودي به نام شاه موران، ارجا، به هم پيوند
مي خورد. شايد بگوييد اين شعرهم مثل شعرهاي موسوم به پست مدرن عمدن به دنبال اين بوده كه ساختاري منسجم نسازد. لبخند
مي زنيم و پاسخ مي دهيم نفرماييد. اين شعر ساده ترين و معمول ترين ساختارها و قواعد نگارش غير ادبي را هم به چالش نمي كشد پس چطور است كه در حيطه ي ساختارمندي كه حوزه هنر و مهارت شاعر در خلق شعر بلند است درحال به چالش كشيدن ساختار است؟ ميان كسي كه به علت وقوف بر خصلت يك قانون آن را رعايت نمي كند با كسي كه از روي راحت طلبي چنين مي كند تفاوتي انكارناپذير است. قطعه اي كه در بالا آمد مصداق تعميم حالات دروني به جهان بيروني است آن هم به گونه تنها با استفاده از مجاز و استعاره به عنوان تنها تمهيدهاي بلاغي. چنين شعري نه تنها به جهان تازه ي شعر تعلق ندارد بلكه جايگاهش در پشت سر نيماست.                                                           

همچنين سازوكارهاي كسب درآمد و اعتبار نمادين از چنين شعري، كه با بزك تبليغاتي خود را شعري امروزي تازه و معتبر معرفي مي كند، نمود بارز پوپوليسم فرهنگي هستند و قطعن جز اين بيماري چيزي براي سرايت دادن به فرهنگ جامعه نخواهند داشت.

 

 

 

   

 

 

 

 

 

  

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 15:23  توسط سهند  | 

تأثير انديشه هاي ژاك دريدا بر فمينيسم پساساختار گرا( بخش سوم)

سهند منشی

در ساختار فمينيست به خصوص از دهه هفتاد وهشتاد به بعد اين تصور كه جنبش زنان بايد از يك منبع واحد الهام بگيرد وبايد تصورات واهداف مشابهي داشته باشد همواره تصوير پوچي بوده واز ده نود به اين طرف پوچ تر شده است واين به خاطر نتايج دگرگوني هاي اجتماعي وتقابل با زناني كه به زباني يكسان سخن ميگويند امّا به گونه اي ديگري مي انديشند, است.

اطمينان خاطر يا اعتماد ظاهري جنبش قديمي غرب مبتني بر اينكه ما مي دانيم چه چيز درست است بايد رخت بر مي بست ودر نتيجه فرهنگ استيلايي كه برهمة چيز مسلط مي شود و تصورات امپرياليستي خود را به جهان صادر مي كند كمتر دوام مي اورد اين امر در غرب پيش از تغييرات شديد اجتماعي چندان روشن نبود يعني در زماني كه سرمايه داري جنبه لطيف خود را به نمايش مي گذاشت و با رخ دادن اين تغييرات وجه بي ترحم خود رانشان مي دهد. جنبش فمينيستي كه در ابتدا خود را پيش قراول مي دانست, كم كم به اين نتيجه رسيد كه جنبش هاي مخالف خود را نه بخشي از جامعه اكثريت بلكه امري متفاوت وپيشرو بداند در اين ادعاي پيشرو بودن, گستاخي نهفته است كه از حد واقعيت فراتر مي رود در واقع يك «ضد» همواره رفتار والگوي واكنشي را با خود به همراه مي آورد.

حالا كه اينها اين را مي گويند پس ما هم درست برعكسش را مي گوييم . اين تبادل رأي با اكثريتي كه دشمن تلقي مي شود آزادي انديشه واستقلال رأي چنداني را ترويج نمي دهد در نهايت اين روش بايد به سمتي حركت كند كه تنها امكان دگرگوني موجود آگاهي افراد از بي عدالتي ها وقاعده بندي وتدوين آن است.

از دل اين رويكرد نسبت به فمينيسم روشي به نام پساساختارگرايي آغاز مي شود كه بخشي از جنبش هاي زنان با همان نام به فمينيسم پساساختارگرا شناخته مي شوند و تأثيرات بنياديني در ديدگاههاي حاضر نسبت به مفهوم زن داشته اند.تحولاتي معطوف به رسيدگي هرچه بيشتر به ريزه كاري هاي روابط جنسيتي ، قدرت وذات انسان است. اين رويكرد حاصل درهم آميختن نيروهايي است كه مهمترینشان  ناشي از «بحران هويتي » مي باشد كه فمينيسم در سالهاي اخير دستخوش آن شده است ومنجر به آگاهي فزاينده اي نسبت به گستره  نيازها و هوّيت هاي متفاوت و اغلب متعارضي است كه توسط زنان بيان مي شود . همه ا فمينيست هاي داراي مواضع سياسي بسيار متفاوت حول مبارزاتي كه طبق تجربه زنان, محوري هستند پيشينه قوي پيدا كرده است . ديدگاههاي «ميشل فوكو» در تشريح روابط قدرت بين زن ومرد وساير نابرابري هاي غير نهادي (غير دولتي ) تأثير زيادي بر «فمينيسم پساساختارگرا» گذاشته است قدرت به صورت مثبت ومنفي در تمامي روابط انساني وجود دارد خود را مهار نميكند ودر اين روابط حالت بسيار نهفته اي وجود دارد. نظريه فوكو براي بررسي چگونگي شورش وكنار آمدن انسان با نيروهاي اجتماعي وچگونگي رخ دادن تغيير را بررسي مي كند.

به جز تفكرات سنتي وپدر سالانه كه فردريك نيچه در مورد زن ارائه كرده است در باقي زمينه ها انديشه هاي وي امكانات جديدي را براي فمينيسم پساساختارگرا كه از آن به فمينيسم فلسفي ويا پست مدرن نيز نام برده مي شود فراهم آورده است. ودر تداوم آشنايي با تحليل هاي «ميشل فوكو» و«ژاك دريدا» بر آثار «نيچه» مي باشد. به عنوان مثال نقد «نيچه » از عقلانيت مدرن كه عقلي است مذكر ، نفي «دوآليسم» (ثنويت) به ويژه «دو آليسم» جنسي از ديدگاه نيچه ،چشم انداز گرايي ، نقد نيچه از آرمان زهد ونظريه قدرت از موضوعاتي بودند كه آنها توانستند نتايج ثمر بخشي ازآن بگيرند. افزون بر اين روش نيچه براي بيان آراء فلسفي اش سبكي را در اختيار فلسفه فمينيستي قرار مي دهد كه مي توان از آن به عنوان سبك زنانه در گفتار و نوشتار و تفكر ياد كرد.

عقلانيتي كه به اسم روش مردانه در طول تاريخ مطرح بوده به تعبير «دريدا» در ابتدا شامل يك دانستن توسط «فرد دانا» به شمار مي رفته است كه بعد ها شاخه هاي ريزتري از آن پديد آمد وچنين تقسيم بندي هايي جز توسط «لوگوس» و مراكز معنايي امكان پذير نيست . لوگوس به معني كلمه است، نه فقط به معني واژه و در واقع معني راز آميزتر، فلسفي تر و پيچيده تري دارد. «لو گوس» مظهر خداست ،«لوگوس» محل حقيقت است، خدا به هيچ عنوان ذات خود را با هيچ مخلوقي باز نمي كند, غير از خودش . لوگوس عقل اول، سحر اول وكلمه اول است. پس مجموعه اي ازمتون وجود دارد كه به صورت مشترك مراكز معنايي مشابه برايشان تعبيه شده است. بدون مركز نمي توان علم داشت كل نظم ودانايي كه پايه گذاشته شده بر همين نظام «كلام محور» logocentrism می باشد.  دريدا بر اين عقيده است كه در نظام كلام محوري در چهار چوب شكل هاي گفتماني و ارتباطي داده شده, امكان بيان انديشه هاي انتقادي موجود نيست, پس بي درنگ بايد در جهت رشد وتوسعه آن شكل هاي گفتماني كوشيد كه از چهار چوب هاي نهادينه شدن  خارج باشد.

تأثير ژرف دريدا بر انديشه جهان معاصر ، از سال 1967 و با چاپ سه كتاب «سخن وپديده» واز دستور شناسي و نوشتار وتفاوت آشكار شد. او در اين كتاب ها به معرفي وتشريح روش بن افكني يا (Deconstruction)در خواندن متن پرداخت . او در آثارش عمدتأ روي موضوع زبان متمركز وبراين نظر است كه شيوه هاي سنتي ويا متافيزيكي در خوانش متون سبب ايجاد برخي فرض هاي نادرست درباره ماهيّت متون شده است . بن افكني روش در نقد ادبي است كه قصد مي كند از راه برهنه كردن فرض هاي ناپايدار در متن استدلال نويسنده را به هم بزند ،يك روش كارآمد براي تمامي متن هاست و به تحقيق بر روي مكتب هاي انتقادي ، ادبي به همان اندازه ويا حتي بيشتر از آن چه كه بر روي شاخه اي از فلسفه اثر بگذارد اثر گذار بوده است.

در واقع رويكرد بن افكني عليه اعتقاد به اينكه سخن، راهي مستقيم و روشن براي ارتباط است موضع مي گيرد و با نشان دادن چندلايگي يك معنا در كار زبان نشان مي دهد  كه زبان دائماً در حركت وانتقال است وبايد به كشف گرايشات وتصورات غلطي كه از آن وجود دارد پرداخت . در كتاب از دستور شناسي كه از يك پرسش درباره ضرورت علم نوشتن وشرايطي كه آن را ممكن مي سازد ونيز درباره كار انتقادي كه بايد راهش را باز كرد وموانع معرفت شناسي را برطرف كند. امّا در عين حال پرسش درباره محدوديت هاي اين علم نيز است. در كتاب «سخن وپديده» پرسش درباره مزيّت نوشتار هجايي وآوانگاردي در روابط با كل تاريخ غرب    پيشنهاد شده است به گونه اي كه اين تاريخ را مي توان با تاريخ متافيزيك هويت بخشيد ومتافيزيك را در نوترين ، انتقادي ترين وحساس ترين شكل خود مطرح كرد.

آنگاه در بحث زن موضع دريدا درمورد فلسفه غرب با طرح اين سؤال آشكار مي شود. چرا فيلسوف زن وجود ندارد؟ واو جواب مي دهد: زيرا رشته فلسفه طوري سازماندهي شده است كه زنان ، بچه ها، حيوانات وبرده ها را ناچيز جلوه دهد وسركوب مي كند. اين ساختاري احمقانه است. ودر نتيجه هيچ فيلسوف بزرگ زني وجود نداشته است . متفكرين بزرگ زن وجود داشته اند. امّا فلسفه يك شيوه خاص از فكر كردن در ميان شيوه ها وروش هاي مختلف فكر كردن است ما در يك مرحله تاريخي هستيم كه چيزهايي شبيه به اين در حال تغيير كردن است.

انديشه دريدا اطمينان بخش نيست بلكه اضطراب برانگيز ، ايقان شكن ودغدغه آفرين است. امّا  انديشه دريدا در عين حال با اوراق كردن ساخت ها وسيستم ها (Deconstruction) شرط و زمينه تفكر انتقادي واستقبال پرشور از رويدادهاي كه گوهرأ نابهنگام وپيش بيني نشده است را فراهم مي آورد. نزد دريدا هيچ اثري خاتمه يافته تلقي نمي شود كارگاه انديشمند همواره ميان كارهاي ناتمام، ناقص در حال انجام ويا از سرگرفتني است. بن افكني متافيزيك غربي ايده اصلي دريدا است. اومعتقد است كه لوگوس در روايت  logocentrismمعناي خاص پيدا مي كند وجز آن هم باطل است . وبه همين دليل هنر وحكمت وعرفان سنتي با حقايق ثابت ودر هنر با فرم هاي كم وبيش ثابت سروكار دارند. واين يعني محور كردن يك كلام وسركوب كردن باقي كلام به پاي آن يك كلام وبه همين دليل است كه فمينيسم ها پساساختار گرا به انديشه هاي او مي پيوندد.

اگر زوج هاي تقابلي كه براساس لوگوسنتريسم توليد مي شود، سياه وسفيد ، دال ومدلول،حدوث وقدوم وتمام چيزهايي را كه در مقابل آنها يك نقطه عكس وجود دارد حذف شوند. ديگر اساساً چيزچنداني از تفكر غرب باقي نمي ماند. فمينيسم پساساختارگرا از نشانه شناسي سوسور در مورد دال ومدلول تأثير مي گيرد اين «جزء » به گونه اي اختياري با هم در ارتباط هستند ومعناي نشانه ها ارتباطي است ونه ثابت . معناي هر نشانه از تفاوت اش با ساير نشانه ها در زنجيره زباني بر مي آيد. براي مثال دالي مثل «روسپي» غير از تفاوت اش با ساير دال هاي زنانگي مانند «باكره» و«مادر» معناي ذاتي ندارد. زبان نيز از رقابت گفتمان ها، فرآيندها ونهادهاي اجتماعي سازمان دهنده شكل گرفته است. برچسب مجرم زدن بركنش فعالان سياسي از سوي گفتمان هاي قانوني قدرتمند وتمامي دلالت هاي منفي اش نمونه اي از اين دست است در حالي كه همتايان همان فعالان آن را به معناي عدالت خواه ؤ شرافتمند و مطيع تعبير مي كنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 15:34  توسط سهند  | 

فلك كردن خدمتكار زن در دوران قاجار

در جامعه مرد سالار ُ جسم زن به زن تحمیل می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 9:35  توسط سهند  | 

بدون شرح ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 13:44  توسط سهند  | 

نقش دستهای او...

نقش دستهای او...

به بالا پرید و دست بر سقف آورد و جای دستهای او بر سقف و دیوار نقش بست. شاید روزی آن نقشها محو گردد ولی این شعر نقش دست او را جاودانه خواهد کرد و من نقش دست او را به عنوان یادبود در این شعر ترسیم کردم و هدیه مادر و خواهر و برادرانش و به خصوص عموی عزیزش می کنم که در واپسین دم روز ، جسدش را به خاک سپرد و همان لحظه احساس کردم که دهسال پیر شده است.

به یاد او...

که ...

ایستاده و مرد،

و شهید شد.

جای دستش هنوز بر دیوار                             نقش بسته است و جاودانه شده است

نقش انگشت های او بر سقف                           یاد بودی از او به خانه شده است

لب خاموش دست او هر شب                           قصه گوید ز جور و استبداد

می سراید به گوش من هر روز                         داستانها ز ظلمت و بیداد

گویدم ای پدر مشو خاموش                              غم به دور افکن و سر شک مباد

در گلستان قلب داغ زده                                   جز درخت امید هیچ مکار

گرچه معدوم ظلم اعدامیم                                   تو به اعدام من ببال و بناز

دل قوی دار و فکر فردا باش                             بر صف دشمنان خلق بتاز

گریه بر قهرمان ضد ستم                                  موجب شادی ستم پیشه است

پر توان باش و دل قوی گردان                            چون به دست مبارزان تیشه است

همره خلق باش در پیکار                                  لب فرو بند و بازوان بگشا

اشک بستر ز دیده خونبار                                  راه لبخند بر لبان بگشا

ای پدر! زیستن به بند ستم                                هدف و آرمان شیران نیست

قید بر پا درون زندانها                                       مذهب و مقصد دلیران نیست

من مسیحا صفت به دار شدم                                تا بدانند خلق این برو بوم

شده ویرانه خاک پاک وطن                               جای مرغان خوشنوا شده بوم

من چو عیسی صلیب را بر دوش                         بکشیدم تا قید پاره کنم

کاخ بیداد فرو ریزم                                           درد و اندوه خلق چاره کنم

زین سبب دار شد مرا معراج                                 زین سبب گور شد مرا خانه

گرچه جسمم تباه گشت و فنا                                  لیک یادم مقیم کاشانه است

مشت بازم نگر تو بر دیوار                                    که نشسته است و داستان گوید

داستانها ز جنگ و پیکارم                                      با ستم پیشگان عیان گوید

ای پدر راه من ره خلق است                                   خلق بیدار و پر توان وطن

رزم و پیکار را ادامه دهید                                      تا شود محو روزگار محن

                                                                                        (ج- چ)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 14:18  توسط سهند  | 

تأثير انديشه هاي ژاك دريدا بر فمينيسم پساساختار گرا

سهند منشی

( بخش دوم)

امر شخصي امري سياسي است مشهورترين شعار ويكي از بنيادي ترين فر ضه هاي نظريه فمينيستي معاصر است. زيرا آنچه خصوصي به نظر مي رسد در واقع سياسي است . يعني بيشتر سركوب هايي كه زنان دستخوش آن هستند تجربه هاي شخصي در حوزه روابط انساني است. مادري به عنوان وظيفه سياسي عنصري از دولت پدر سالاري مي باشد كه وظايف مشخصي رابراي زنان به وجود مي آورد.

ماهيّت پدر سالاري به گونه اي است كه زن را ديگري مي انگارد وهر نوع مادينه و رفتار زنانه اي در درجه دوم نگاشته مي شود. نهادهاي اجتماعي را مردان براي تحكيم منافعشان پديد آورده اند.

تعريف مجدد مادري برحسب زبان وذهنيت زنانه از ديدگاه برخي فمينيست ها شرط احراز تفاوت زنانه است وخود باعث آسيب رساندن به ساختارهاي اجتماعي پدر سالارانه مي شود. بايد تمام روابط جامعه ونهادهاي اجتماعي را از ريشه دگرگون كرد تا آزادي راستين زن به وجود آيد . اين ديدگاه «فمينيستي» پيوند نيرومندي با «آنارشيسم»دارد زيرا با همان ساختار ها ونهادهاي اجتماعي سر ستيز دارد كه آنارشيسم بسياري از آنها را مورد انتقاد قرار مي دهد . آنارشيسم در عمل به ايجاد آن دسته از ساختارهاي اجتماعي بها مي دهد كه مخالف سلسله مراتب باشد وهم فرد را تقويت كند وهم جمع را وهمچنين هوادار مجموعه اي از ويژگي هاي اجتماعي ديگر مانند مساوات طلبي ، اختيار گرايي ، تمركز زدايي وهمياري است. آنارشيسم به معني ضد هيرارشي (ضد سلسله مراتب )است ولي در عمل آنگونه كه بايد وشايد نتوانست مؤثر باشد به همين دليل از دل آن جنبش جديدي به نام آناركوفمينيسم شكل گرفت كه بر عليه قدرت يابي بيشتر مردان موضع مي گيرد . آناركوفمنيسم معتقد است كه پار لمانيسم ودولت نبايد وجود داشته باشد يعني مخالف قدرت گرفتن هستند . چون اگر قدرت به وجود آيد پاييني ها به حاشيه مي روند .آنها خواهان عمل به صورت «فدراتيو» هستند يعني وجودتشكل ها كه در آنها توزيع قدرت شكل گرفته باشد وهمة بايد حق تصميم گيري در مورد همة چيز را داشته باشند. راديكالها معتقدند اگر يك حاكميت حتي حاكميت از نمايندگان كارگردان تداوم يابد شكلهاي سلطه جويي را باز توليد مي كنند وافراد ديگر آزاد نخواهند بود. ادامه بقا يا داشتن آسايش اقتصادي براي آزادي مردم كافي نيست . آنها زماني آزاد مي شوند كه بر زندگي خود مختار باشند. به دست آوردن چنين استقلالي واطمينان  از اينكه هر كسي از آن بهر ه مند است هدف اصلي فمينيسم آنارشيست است.ايجاد سازمان هاي جايگزين با ساختار هاي تقليدي از سرمايه داري و الگو هاي سلسله مراتبي كه براي ما بسيار آشنا هستند، چندان سودمند نيست. راديكالها براي پديد آوردن تحول در نگاه زنان به جهان وخود ( از طريق گروههاي آگاه گر ) كار مي كنند وبه اين خاطر است كه آنها براي پديد آوردن تغيير در شكل روابط كاري وروابط متقابل همكاري مي كنند، آنها تلاش ميكنند كه چنين كاري را در يك جامعه سلسله مراتبي كه هيچ الگويي جز نابرابري را ارائه نمي دهد پياده كنند. بنابراين دانش نظري آنارشيست ووالگوهاي سازمان ها به كمك فمينيسم مي آيد به نوعي اين نوع مساوات طلبي ريشه در اعتقادات امواج نخستين فمينيسم دارد كه بسيار تحت تأثير مار كسيسم بود وطي اين دو دهه نظريه پردازان اين نوع انديشه به آن توجّه خاصي كرده اند . در حال حاضر زنان فمينيسم اعتقاد به تكثر بيشتري دارند كه تحت تأثير فمينيسم سوسياليستي و فمينيسم پسا ساختارگرا است ولی خاطر ديدگاه دولتي فمينيسم سوسياليستي ديدگاه بد بينانه اي نسبت به آن وجود دارد.

«فمينيسم راديكال » بر ضرورت تشكيل سوژگي زنانگي ويافتن راههاي  فرهنگي برای تجربيات خاص زنانه تأكيد مي كند. زيرا هم در نظر و هم در عمل زنان به خلاف مردان كه خود فهمي هايشان در غالب افسانه ها و داستان ها ودر كل فرهنگ نمود پيدا مي كند كمتر به حقوق كاري خود دسترسي داشته اند وگاه هيچ دستاوردي نداشته اند. در سده بيستم وبا نظريه هاي فرامدرن در تقابل با اين عقيده به پايه هاي نظريه فرويد در مورد ناخودآگاه انسان حمله بردند كه معتقد بود دوام و وابستگي عاطفي دختران به كسي از جنس خود يعني مادر سبب عدم رشد كامل آنها مي شود ونشانه آن در زنان تكيه بر عواطف واحساسات است ودور ماندن از قضاوت هاي بي طرفانه وشخصي در تقابل با سيستم پسران است كه در يك برهه از زمان از عشق مادري جدا وبه پدر كه نماينده جامعه بيرون است ملحق مي شوند.

روانشناسان فمينيست بر خلاف نظريه فرويد معتقدند كودك نخستين حس شديد از عشق يا نفرت را در رابطه با مادر مي شناسد. دختران برخلاف پسران عشق ونفرت را با كسي از جنس خود تجربه مي كنند از اين رو رشد پسران با قطع وجدايي روبرو است. يعني نفس بنيادين زنان با جهان پيوستگي دارد ونفس بنيادين مردانه در جدايي است. پس آنچه هويت وشخصيت را مي سازد، حفظ فرديت در ارتباط با ديگران وحفظ وابستگي به ديگران است.

نظريه پردازان «فرامدرن» تأكيد بر هويت هاي چندگانه اي می کنند كه شخص در رويايي با مسائل گوناگون به خواست شخصي يا زير فشار مسائل بيروني از خود نشان داده نقش هاي فعالانه اي به عهده مي گيرد  و او را براي ادامه زندگي در اين جهان مجهز مي سازد. يعني در واقع جنسيت عامل پايداري كه اعمال گوناگون از آن صادر مي شود نيست, بلكه جنسيت هويتي است كه در گذر زمان وبا ظرافت وتكرار برخي اعمال, به شيوه اي  ساخته و پرداخته مي شود آنچه آثار جنسيتي مي پنداريم به دنبال جهت گيري ويژه اي در رفتارهاي جسماني ظاهري مي شود واين رفتار ها بايد با يافتن زباني كه در آن تفاوت جنسي قابل بيان باشد شكل بگيرد و درنهايت از عرصه آگاهي فردي وارد حوزه نمادين زبان وفرهنگ گردد.ارزيابي مجدد ريشه هاي جسماني ذهن وزبان كه بيانگر جسمانيت و تمايز جنسي زنانه باشد ضروري است.

زنان در بنياد زندگي اقتصاد محور هم مصرف كننده هستند وهم به عنوان كالا مصرف مي شوند ودر جامعه سرمايه داري آنها چيزي به نام خود نمي شناسند چرا كه منيّت آنها به ديگران فروخته شده. جهان, جهان سرمايه داري مدرن در پديدارترين وجه اش آن قدرت جهاني وسياسي واقتصادي بر پايه توان عظيم علمي وتكنولوژي است كه نه تنها قدرت سياسي واقتصادي ،كه بنيادهاي نگرش به زندگي وهستي را نيز در بر گرفته است. در نتيجه عالم وفضا وجهت زندگاني تاريخي مردماني را كه در بيرون از اين روند شكل گيري بوده اند ناگزير از خط خود خارج كرده ودر راستاي ديگري انداخته ويا آن را دچار درماندگي وگژدسيدگي هاي هولناك كرده است اين رويه اكنون به جهاني شدن مي انديشد وبه تعبير ژان بودريار در برابر مفهوم جهان شمول كردن كه باحقوق بشر آزادي وفرهنگ دموكراسي در ارتباط است قرار مي گيرد بودرياد مي نويسد: همين كه ارزش هاي جهان شمول اقتدار و مشروعيتشان را از دست مي دهند اشيائ وامور ريشه اي تر مي شوند ، هنگامي كه باورهاي جهان شمول به لحاظ فرهنگي به مثابه تنها ارزش هاي  ممكن معرفي مي شدند براي چنين باورهايي بسيار ساده است تا يكتايي ها را به عنوان حالات و ريشه هاي تفاوت گذاري در فرهنگي جهان شمول ادغام كنند فرهنگي كه خود را مدافع تفاوت مي داند امّا اين باورها بيش از اين نمي توانند كار كنند چرا كه در گسترش پيروزمند جهاني شدن همة اشكال تفاوت گذاري وهمة ارزش هاي كلي كه براي دفاع از تفاوت استفاده مي شد از بيخ وبن كنده است. در اين فرهنگ مجازي جهاني شدن ،مفاهيم جهان شمول وكلي را با صفحات كامپيوتر ، شبكه ها ، درون ماندگاري (IMMSNENCE) ،شماره ها وپيوستاري زماني ـ مكاني بدون هيچ نوع عمق وژرفا جايگزين كرده است.

عليه چنين قدرت حل كننده وهمگون سازي نيروهاي ناهمگون نه تنها نيروهاي تفاوت بلكه آشكارا نيروهاي ستيز ه جويانه در همة جا نمايان  مي شوند.در پس واكنش هاي تندرو و روبه تزايد جهاني شدن ودر پي اشكال اجتماعي وسياسي مقاومت در برابر امر جهاني شدن ما چه چيزهاي بيشتري از صرف بيانات  نوستا لژيك  نفي (Negstive) مي يابيم .اكثر آلترناتيوهاي مثبت نمي توانند اين نظام مسلط را شكست دهند. امّا يكتايي هايي كه نه مثبت هستند ونه منفي مي توانند چنان كار كنند. آنها نظم نمادين متفاوتي را باز مي كنند آنها قضاوت هاي ارزش يا واقعيات سياسي را ناديده مي گيرند . آنها مي تواند بهترين يا بدترين باشند، آنها نمي توانند به وسيله كنش جمعي و تاريخي تنظيم شوند، هر نوع فكر مسلط منحصر به فردي را شكست مي دهند وحتي خود رادر مقام تفكر متقابل يگانه عرضه نمي كنند.

حاكميت بي ساختاري كه توسط فمينسم راديكال عنوان شد مي تواند از نوع يكتايي هايي باشد كه از شكل هاي موسوم قدرت وروايت شخصی غير انساني كه نتيجه اش تسلط دسته اي بر دسته ديگر را در پي داشته باشد متنفر گردد. اين بي ساختاري در تقابل با ساختار مندي Structive بود كه چگونگي رده بندي وجاي پاي هر يك از عناصر اشياء يا نيروهايي كه كلي خاص را تشكيل مي دهند مشخص مي كرد. آنگاه كه سخن به ساختاري مي رود انسجام، همسازي ، هماهنگي و بالاخره کليت خاص يك مجموعه را در نظر مي گيريم در اين مجموعه هر يك از عناصر معنا , كاركردي چنان مي يابد كه در هنگام جدايي از بافت به كلي فاقد آن است پس آن را فقط در داخل ساختي خاص مي توان شناخت وارزيابي كرد. ساختار مندي آشكار وصريح است ولي بي ساختاري در ذات خود ميل به نهان شدن دارد وحاكميتي با سردسته های نامرئي شكل مي گيرد كه گروه آن را كنترل مي كند حتي اگر همة چه رهبران وچه پيروان اين كنترل را انكار كنند واشتباه كنند چنين سر دسته هايي وجود دارد ودر چنين گروههايي رهبري آن غير متمركز ، انعطاف پذير وباز وموقتي است.

زمانيكه راديكالها وآنارشيست ها اينگونه از نابود كردن قدرت سخن مي گويند منظورشان خلاصي از همة سازمان ها وشكل هاي سوسياليسم وهمةراههايي كه افراد يكديگر را تهديد مي كنند واكتفا به اعمالي كه افراد با رضايت انجام مي دهند است و در اينجا دشمني با لغت «زن قدرتمند» آغاز شد كه او دست كم مي توانست زناني را كه نسبت به او كمتر استخوان دارد وبا اعتماد به نفس بودند را تحت تسلط قرار دهند واگر آنها در يك گروه قرار بگيرند مشكل ساز مي شوند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 13:44  توسط سهند  | 

پرسشی از صاحب نظران؟

در سایتی خواندم که اولین مسجد به سبک معماری پست مدرن در شهر تهران و در تقاطع خیابان انقلاب اسلامی و  خیابان شهید نامجو  در حال ساخته شدن است.

 

تصویر بالا ماکت این مسجد را به خوبی نشان می دهد . مسجدی که به قول سایتهایی که این خبر را منتشر کرده اند بنایی به سبک پست مدرن است. هر چه به این عکس نگاه کردم متوجه نشدم که چه چیزی  این بنا  را شبیه معماری پست مدرن کرده است. تا آنجایی که تاریخ معماری مشخص کرده سبک معماری پست مدرن در آغاز دهه هفتاد به وجود آمد و تا پایان آن دهه بیشتر دوام نیاورد. این سبک از معماری زاییده وضعیتی بود که به نام وضعیت پست مدرن  که دهه ۶۰ میلادی  کل جهان را در همه ابعاد انسانی دستخوش تغییرات بنیادین نمود. ما آن را دوران بس ز حاکمیت فلسفه مدرنیسم در دنیا می دانیم. فلسفه ایی که بعد از اتفاقات تاریخی دوران معاصر و به خصوص از بعد از جنگ جهانی دوم  اقتدار فکریش در معرض پرسشهای بنیادین قرار گرفت. خوشبختانه طی دو دهه اخیر کتابها و مقالات زیادی در خصوص وضعیتی که دوران پست مردن را به وجود آورد از منظر های گوناگون یا تالیف شده و یا به فارسی ترجمه گشته است.

ما هنوز هم در وضعیت پست مدرن قرار داریم و شاید تا آینده نسبتا دور این وضعیت ادامه داشته باشد. ولی معماری پست مدرن در بازه زمانی مشخصی شروع و بعد به پایان رسید. معماری پست مدرن یکی از سبکهایی بود که در وضعیت پست مدرن به وجود آمد. در دهه ۸۰ میلادی با تبعیت از رویکرد دکانستراکسیون «ژاک دریدا» معماری دکانستراکسیون ظهور یافت که طی حدود یک دهه مبحث نشانه شناسی و حتی زبان شناسی را وارد حوزه معماری نمود. اندیشه های فیلسوف  «ژیل دلوز» در خصوص «ریزوم ها» راه را برای تغییر رویکرد معماری به سمت معماری فولدینگ را فراهم آورد و نظریات جدید در خصوص فضا و زمان موضوع پرش کیهانی را در سبک های جدید معماری مطرح نمود.

این سبک های جدید معماری هرکدام از نظر فرمی و حتی عملکردی پیرو رویکردهای فلسفی خود بودند به صورتی که همانند سبک های گذشته در معماری از گوتیک گرفته تا رنسانس و بعد ها معماری مدرنیسم به خوبی وضعیت خود را در کالبد معماریشان به نمایش می گذاشتند.

معماری پست مدرن یا بهتر بگوییم پست مدرنیسم به علت رویکرد تاریخی خود و با دیدگاه غالب فرا زبانی برعکس معماری خود محور و غیر تاریخی معماری مدرنیسم  و با اعمال یک هجو حساب شده از المان ها و عناصر تاریخی در معماری به نوعی دست به یک کولاژ حجمی میزد و در واقع با به هم ریختن موقعیت های تاریخی تعبیر به روایتهای مختلف را در یک اثر معماری به وجود می آورد.

این سبک از معماری نوعی نوستالژی تاریخی بود که در ربع آخر قرن بیستم بشر به دور افتاده از ریشه های تاریخی خود را دوباره به دامن تاریخ و گذشته بر می گرداند. تزئیناتی که  در سبک مدرنیسم خیانت قلمداد می شد در این سبک عناصر زیبایی شناختی شدند که هویت تازه ایی را به این معماری بخشیدند.

هر انسان اهل مطالعه در حوزه معماری با رجوع به کتابها و مقلات و همچنین بررسی تصاویر سبک های مختلف معماری این نکته را متوجه می شود که بنای این مسجد به هیچ عنوان یک معماری پست مدرن نبوده و نخواهد بود.

در هیچ دورانی معماری ما به این حد از ضعف و ناتوانی نرسیده است. گشت و گذار در شهر هایمان و دیدن بناهای این مسئله را تایید می کند. پرسشی که از صاحب نظران می کنم این است که چرا باید اینگونه با نام گذاری های غلط و غیر کارشناسی هویت و تاریخ معماری را به سخره گرفت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 20:40  توسط سهند  | 

هنرِ خودویران‌گری :: فصل یکم از کتاب «نشئگی»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 15:28  توسط سهند  | 

مقدمه كتاب: نشئگی (امید شمس)

این کتاب، کتاب نشئگی اگر قابل تقدیم کردن به کسی باشد… تقديم است به آنها که بارکردن حشیش، پیچیدن علف، پختن تریاک، پر کردن سرنگ، خط کردن کوکائین و آماده کردن ذهنشان برای خودارضایی را مثل اولین عشقبازی عمرشان تماماً عاشقانه انجام می دهند. آنها که ساعتها درد محرومیت کشیده اند. آنها که رنگ سرخ و سیاه را از صمیم قلب و بی ریا دوست دارند. آنها برای هیچ نظم و سیستمی حتی نمی رینند. آنها که از پلیس در هرکجا چه در خیابان و چه در ذهنشان نفرت دارند. آنها که برای قوانین آهنین جهان لبخند می زنند دستی بر پشتش می کشند و می گذرند. آنها که دیوانه ی انسان و زندگی هستند. آنها که از اسارت و وابستگی بیزارند. آنها که با مخدرخود را تسلیم نمی کنند بلکه برای مبارزه آماده می شوند. آنها که می نویسند نه برای دیگران. آنها که نمی ترسند. آنها موهای بلند دارند. آنها که زیبا هستند. آنها که واقعاً زشت اند. اما کتاب نشئگی هنوز آغاز نشده است. این مقدمه از همین روست که زبانی عادی و کم رنگ دارد. چون که از کتاب نیست و از جنس کتاب هم نیست. این تنها مقدمه ایست برای ایجاد آمادگی، آمادگی برای سفر.

دریافت کامل مقدمه (PDF)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 12:42  توسط سهند  |